هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
136
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
« ابو الفداء » نيز در صفحه 64 از جلد دوم تاريخ خود مىگويد : عمر بن الخطاب پيش آمد و آتش با خود داشت . فاطمه بيرون آمد و به او گفت : كجا آمدهاى اى پسر خطاب . آمدهاى تا خانهء ما را آتش بزنى ؟ گفت : آرى مگر آنكه همان كارى كنيد كه مسلمانان كردند ( بيعت كنيد ) . مسعودى در مروج الذهب خود و ابن قتيبة در « الامامة و السياسة » و طبرى و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگر محدثين و مورخين نيز اين را تأييد كردهاند . برخى روايات حكايت از آن دارند كه برخى از صحابه او را متوجه ساختند كه در خانه فاطمه و فرزندانش ، كسانى هستند كه او را به رسميت نمىشناسند پاسخشان داد كه حتى اگر او ( فاطمه ) هم در ميان آنها باشد و فاطمهء زهرا پدرش را به يارى طلبيد و از او كمك خواست و گفت : اى رسول خدا ما چهها كه از أبو بكر و عمر پس از تو نكشيديم : برخى روايات نيز بر آنند كه آنها على ( ع ) را از خانه بيرون آورده و با وى به مسجد رفتند و در آنجا از وى خواستند كه بيعت كند و در صورتى كه تن بدين كار ندهد او را تهديد به قتل كردند فرمود : شما بندهء خدا و برادر پيامبرش را به قتل مىرسانيد ؟ عمر بن الخطاب به سويش شتافته گفت : بندهء خدا آرى ولى عنوان ديگرى برايت قائل نيستيم ، اين روايات مىافزايند كه أبو بكر احساس كرد كه اكثريت مسلمانان به كار بردن چنين شيوهء خودخواهانه و حساب نشدهاى را با كسى چون على بن - ابى طالب ، نمىپسندند بويژه كه شاهد بودند كه فاطمهء زهرا دختر پيامبرشان چگونه به دور او مىگردد و گاهى پدرش را و گاهى ديگر مسلمانان را به يارى مىطلبد لذا ترسيد كه مبادا از اين برخورد دردناك به خشم آيند و بر وى بشورند بنابراين او را رها ساخت و امام به سوى قبر پيامبر ( ص ) آمد و از آنچه كه بر او رفته بود ، لب به شكايت گشوده گفت : اى رسول خدا اينان ، ضعيفم پنداشتند و مىخواستند مرا بكشند . و در روايت ديگرى ، وقتى آنها مىخواستند وارد منزل او [ فاطمهء زهرا ( س ) ] شوند و على را از آن بيرون آورند مىخواست مانع از اين كار شود كه « قنفذ » ضربهاى به صورتش زد و به چشمش آسيب رساند و در روايت دوم ، عمر بن الخطاب با تازيانه او را زد و بر اثر آن بنابه تعبير راوى در بازويش ورمى حاصل شد و در روايت سوم آمده كه او